تبليغاتX
میخوام خودم باشم

 

 

* نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت...

من حتی به داشتن ِ صدایِ کسایی که دوسِشون دارم هم راضی َم...

خیلی خوب ندیدنشونُ تاب میارم اما نشنیدنشونُ نَه!

 

** گردنم هنوز خوب نشده... دردش به دستِ راستم هم سرایت کرده... الانم دارم با دست چپ تایپ میکنم... ۳روز از فشار درد نتونستم بیام سر ِکار... انقدر زیر ِ دوش ِ آب ِ گرم وایمیستم که فشارم میاد پایین که آب قند لازم میشم...

باید الگوی نشستنمُ تغییر بدم و صاف بنشینم...

باید کارمُ عوض کنم و یه کار ِ دفتری پیدا کنم... مادامیکه کار ِ فنی و تعمیرات انجام بدم این درد با من خواهد بود... پس باید یه فکر اساسی برای کارم بکنم...

هرچند که کارمُ خیلی دوست دارم... محیط کارم خیلی جوّ ِ صمیمی و دوستانه ای داره... رئیس گوگولی ِ بسیار دوست داشتنی ای دارم...

اما سلامتی ِ خودم از همه مهمتر ِ...

امیدوارم بتونم بزودی یه کار ِ سبکتر پیدا کنم...

 

 

+ ورزشهای شبونه با آقای پدرُ خیلی دوست میدارم...

 

 

پیوست خدایی: حرفای من و آخدا هم بمونه بین ِ خودمون دو تا...

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

۳ روز ِ گردن درد امونمُ برده...

امروز دیگه از درد عصبی شدم...

فردا وقت دکتر دارم...

کاش یه آمپول بهم بده که حداقل این سوزش ِ عضلات کم بشه...

دردش یه طرف! این سوزش عضلات حسابی داغانم کرده...

 

 

 

پیوست خدایی: آخدا میشه گردنمُ ماچ کنی بی زحمت؟

 

                      حال ِ خوبی ندارم...

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388  توسط مریم  | 


 

 

از کابوس های شخصی من یکی هم این است که کسی برگردد بهم بگوید دارم محدودش می کنم! ترس از شنیدن این جمله اینقدر ها در من ریشه دار هست که گه گاه به بی تفاوت بودن متهم بشوم. به عبارت بهتر حکایت از آن ور بوم افتادن است این قضیه برای من. راستش این اتهام را هزار بار ترجیح می دهم. تعجب می کنم وقتی کسی را می بینم - دوست دختر یا پسر یا همسری - که هزار بار به طرف زنگ می زند و می پرسد کجاست و چه می کند و با کیست و...! من حتی چیزهای عادی را هم سخت می پرسم. اساسن پرس و جو کردن از این دست چیزها عصبی ام می کند. اما انگار در رمزگان روابط اجتماعی این دست پرس و جو ها، این دست مدام تلفن کردنها، این دست مدام پرسیدن که دوستم داری؟ جزو علایم علاقه مندی دسته بندی شده و منی که رابطه ی خوبی با تلفن ندارم و مثلن پیام دادن را ترجیح می دهم و میل زدن را بیشتر می پسندم، منی که بودنم را منوط به حذف دیگران نمی دانم و مدام آویزان گردن کسی نمی شوم که به متر و میزان بفهمم چقدر دوستم دارد، بی تفاوت قلمداد می شوم. آویزان زندگی کسی بودن را هیچ وقت دوست نداشته ام. درست همانطور که کسی را آویزان زندگیم نخواسته ام. ترس از فضاهای تنگ که از کودکی با من بوده به روابطم هم نشت کرده. من آدم روابط تنگ نیستم. آزادی عمل می خواهم همانقدر که آزادی عمل می دهم. و دلگیر می شوم واقعن وقتی که همه ی توجهی که از نوع شقایقانه است را کنار می گذارند و به متر و میزان دوست داشتن ها و توجه کردنهای معمول اندازه ام می گیرند...

 

برگرفته از => +l

نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

آخدا می میرم برات...

عاشق این روزا و این هوای دلچسبتم...

 

 

 

*** بذار ببینم توو جیبت چی داری؟

     الهی خودم قربون نرمی و مهربونیت برم

 

 

 

پیوست خدایی: آخدا حســـــــــــــــــــــــابی عاشقتم...

                      ممنون که منو لایقِ بوسه های شیرین دونستی...

 

 

 

نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

خدایا شکرت...

خیلی شکرت که این تابستونم بالاخره تموم شد و امروز آخرین روزش بود...

هیچوقت تابستونو دوست نداشتم...

چه اون زمانی که محصل بودم و میرفتم مدرسه...

چه الان که هم کار میکنم هم میرم دانشگاه...

نمیدونم چرا اما هر کاری میکنم نمیتونم این فصل قشنگ و مهربونو دوست داشته باشم...

 

 

عوضش از فردا فصل محبوب و دوست داشتنیِ من و خیلیای دیگه شروع میشه و منم مثِ همه ی اون خیلیا تا بالای هوا خوچحالم...

خدایا شکرت...

 

 

 

 

*** من نمیتونم برای کسی کامنت بذارم

 

 

 

پیوست خدایی: خدایا بهم جسارت بده که بهش بگم من برای ادامه دادن

                      و موندن توو این راه خیلی وقت لازم دارم...

                     من نمیتونم بهش بدی کنم یا باهاش بدرفتاری کنم...

                     اصلا دلم نمیخواد به جایی برسم که بخوام بد بشم

                     اما آستانه ی تحملم هم خیلی پایین اومده...

                      آخدا ! خودت که حواست هست!!!

                      پس محکمتر بغلم کن پلیـــــــــــز...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

 

من الان یک عدد مریمِ بسیار خوچحالِ ذوق مرگِ شادمان میباشم

برنامه نویسی ۱۷ شدم

 

از خوشحالی همش دارم میخندم...

هر چند من همیشه میخندم اما الان از ته دل خوشحالم...

 

 

 

پیوست خدایی: خدایا خیلی باحالی...

                       حســــــــابی عاشقتم...

                      بوس بوس...

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  توسط مریم  | 


 

 

۴شنبه...

۵شنبه...

جمعه...

سه روز پشت سر هم فقط برنامه نویسی خوندم...

امروز امتحان دادم...

از ۶ تا سوال ۵ تا رو کامل جواب دادم...

به جواب هر کدوم از سوالا هم ۲-۳ تا حلقه و شرط و ... اضافه کردم...

 

 

 

امیدوارم قبول بشم...

 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

 

شنبه امتحان برنامه نویسی دارم...

 

 

 

میدونم که ایندفعه قبول میشم...

بایــــــــــــــــــــــــد قبول بشم...

پس حتماْ قبول میشم...

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

خیلی سخته سر کردن با آدمی که تا حد خیلی زیادی به سوراخ سنبه های روحت اشراف داره...

سوراخ سنبه های روحِ منی که یادم نمیاد به جز با خدا و خودم در موردش حرفی زده باشم...

منی که حرف زدن از خودم و روحم با دیگری تقریبا غیر ممکن و محالِ...

بزرگترین هنر من گوش دادنِ...

حرف زدن برام سخته... خیلی سخت...

 

* ازم نخواه حرف بزنم...

اگه اینو ازم بخوای شک نکن که ازت دور میشم...

خیلی دور...

 

 

پیوست خدایی: خدایا بغلم کن...

 

 

 

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  توسط مریم  | 


 

 

 

۵شنبه آخرین جلسه ی کلاس برنامه نویسی بود...

همه ی بچه ها توو فکر بودن که چکار کنیم که استاد راضی بشه زود کلاسو تموم کنه و تا ۸ سر کلاس نباشیم...

هر کسی یه پیشنهاد میداد اما از اونجایی که همه رو عملی کرده بودیم و بی نتیجه مونده بود دیگه کسی جدی نمی گرفتش...

یکی از پسرای تخس کلاس گفت : بچه ها من وسط کلاس میگم برای سلامتی استاد صلوات! شما هم صلوات بفرستین و همه با هم بگید استاد خسته نباشید و پاشید جمع و جور کنید و همه از کلاس بریم بیرون!

خلاصه...

هر کس یه چیزی میگفت...

بعد از آنتراک اول استاد داشت تمرین حل میکرد... آخرای حل تمرین سوم بود که همون پسره با صدای بلند گفت: بچه ها برای سلامتی استاد صــــلــــــوات!

بچه ها هم یکی در میون با نیش تا بنا گوش باز شروع کردن به صلوات فرستادن...

صلوات فرستادن بچه ها تموم نشده بود که استاد با صدای بلندتر گفت: لال از دنیا نری دومی رو بلندتر بفرست!!!

اینجا بود که کلاس از خنده منفجر شد...

 

 

 

 

 

 

* امروز از اون روزاس که توو شرکت فقط خطِ من زنگ میخوره...

انگار که همه پرینتراشون همین امروز و همه با هم  خراب شدن!!!

صدای بقیه درومده که چرا فقط داخلیِ ۱۰۸ زنگ میخوره آیا چرا واقعن؟

 

 

 

 

پیوست خدایی: آخدا می عشقمت هوارتا...

                      دلم برات سوزیده میشه آخه تو آخدا نداری که مث من عاشقش باشی...

                      ولی عوضش میدونم که عاشششششقِ منی...

 

 

 

نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط مریم  |