*با گذشت ۷سال از روزای مدرسه و یکسال از دانشگاه رفتن، هنوز برام عبرت نشده که با همکلاسیهام که دوست میشم فامیلیشون هم یادم بمونه و فقط به اسم کوچیک صداشون نکنم!
یادمه کلاس دوم دبیرستان بودم و کتابم دست یکی از دوستام جا مونده بود... رفتم سر کلاشون و گفتم : اجازه میدین ناهید یه لحظه بیاد بیرون؟
معلم گفت: کدوم ناهید؟
من: ناهیـــــــــد؟
معلم: ما توو این کلاس ۳تا ناهید داریم، تو با کدومشون کار داری؟
من: ![]()
آخرشم رفتم توو کلاسشون و به معلم نشونش دادم![]()
امروز صبحم یکی از بچه های دانشگاه زنگ زده: سلام مریم خوبی؟
من: خوبم، شما؟
-- سمانه م ...
من: کدوم سمانه؟
-- دانشگاه، کلاس فیزیک! برنامه نویسی!
من: چه شکلی بودی؟ من هنوز یادم نیومده تو کدومی؟
-- همونی که از همه تون لاغرتر بودم! ابروهام پیوندی بود! چادر سر میکردم!
من: آهان! چطوری سمانه؟![]()
-- ![]()
خیلی از این موارد داشتم...
عادت کردم دوستامو به اسم کوچیک صدا میکنم و فامیلیشون اصلا توو ذهنم نمیمونه![]()
پیوست خدایی: آخدا ! بغل ترم کن...
بوس بوس...
وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم...
بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم...
و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود...
بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند ...
* خودم به نی نی گفتم که بره...
*جوجو خودش خواست که بره...
** به این میگن یه آخر هفته ی بسیار شاد و مفرح...
پوووووووفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ......
پیوست خدایی: آخدا یه موقع فک نکنی ازت دلگیرما، نخیر!!!
من به این راحتیا دلم از تو نمیگره...
حتمن توو رفتن این دو نفر یه چیزی هست که من خبر ندارم...
مطمئنم تو بهترترینو برام در نظر گرفتی...
واسه همینم مثل همیشه چاکرتم دربســــــــــــــــــت
...
خدایا خیلی عاشقتم...
پس توام عاشقترم باش...
...
پُرم از گریه...
دیروز اصلا روز خوبی نبود...
دل نی نی ناجور شکست...
دل منم با نوشته های جوجو شکست...
پیوست خدایی: آخدا خودمو به خودت میسپرم...
خودت مواظبم باش...
محکم بغلم کن...
خداوند ، قدرتی بی انتهاست ، پس تا بی نهایت از او طلب کنید...
خیلی خوبه که با خیلی از آهنگها خیلی از خاطره های خوب میاد تو ذهنم...
یاداوری خاطراتمو به واسطه ی شنیدن ترانه ها دوست دارم...
مثل امروز صبح توو تاکسی..
مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه...
یا
خونه خالی خونه تنها خونه سوت و کور بی تو...
یاد روزای دبیرستان...
سارا ... مصی ... لیوانای بزرگ چایی ... ضبط سیاه کوچیکه ... اتاق رو به حیاط ... درخت انگور توی حیاطمون...
۴ تایی با هم آواز خوندن و هی خندیدن...
خدایا شکرت...
سارا هنوزم دارم دنبالت میگردم...
هر روز...
هرجایی که فکرشو بکنی...
یادمه خیلی سر ِ پر شر و شوری درمورد س.ی.ا.س.ت داشتی...
توو این ۷ ماهِ گذشته هر روز بیشتر نگرانت میشم...
میترسم توام جزو کسایی باشی که الان پیش خانواده هاشون نیستن...
سارا !
کاش پیدات میکردم...
دلم به تعداد همه ی مورچه های روی زمین برات تنگه...
همش دعا میکنم قرار ِ ۲۹ خرداد ۸۹ یادت مونده باشه و بتونم بعد ۷ سال ببینمت...
پیوست خدایی : آخدا سارا رو برام پیدا کن...
خدایا همچنان برام دعا کن...
وقتی تو برام دعا میکنی بی برو برگرد خوب میشم...
یادم باشد...
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد...
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد...
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را...
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست...
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم...
يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم...
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن...
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند...
Listen and Silent are two words with same alphabet & are very important for friendship
Because only a true friend can Listen to you when you are Silent
درد ، اختلافی ست بین آنچه هست
و آنچه میخواستی باشد...
دردی که در حالِ حاضر داری مانند هر چیزِ دیگری تغییر خواهد کرد...
ظاهر و سپس محو خواهد شد...
پیوست خدایی : آخدا جان مثل همیشه کرور کرور شکرت...
شکرت که میتونم شکرگذارت باشم...
شکرت که هستی و هستم...
خدایا برام دعا کن...

